روزنه ای به آن سوی دیوار

گاه نوشت های یک الحادیاتی

روزنه ای به آن سوی دیوار

گاه نوشت های یک الحادیاتی

۴ مطلب با موضوع «کتاب :: رمان :: رمان ایرانی» ثبت شده است

سایه گفت تو خیلی چیزها تردید کرده ای.من از تردید های تو نگران نیستم چون تردید حق انسانه اما نگران چیز دیگه ای هستم.

نگران چی؟

دوباره می پرسم نگران چی هستی؟

انگار توی ذهن اش دنبال کلمات بگردد، چند لحظه مکث می کند و بعد می گوید:

نگران این که ناگهان از خودت شکست بخوری.این که اون قدر نزدیک بشی که دیگه چیزی دیده نشه.پارسا خودکشی کرد و تو هنوز نمی دونی چرا.پاسخش هرچه که باشد حقیقت کوچکیه اما حقایق بزرگ تری هم هست.آیا موسی در وادی مقدس کلام خدا را شنید؟ کسی نمی دونه. هیچ کس نمی تونه با منطق علمی ثابت کنه که موسی در آن شب سرد و تاریک صدای خداوند را از میان درخت شنید یا نشنید. آیا خداوند بر کوه طور تجلی کرد؟ کسی نمی دونه. هیچ ابزار علمی برای اثبات و یا نفی تجلی خداوند بر کوه وجود نداره....

کسی نمی دونه کسی نمی تونه به پاسخ های این پرسش ها که هر کدام حقیقتی بزرگ اند نزدیک بشه، اما ندانستن به همان اندازه که چیزی رو اثبات نمی کنه نفی هم نمی کنه.ما به این چیزا می تونیم ایمان داشته باشیم یا ایمان نداشته باشیم.همین.

روی ماه خداوند را ببوس-مصطفی مستور


پ ن:

هر چند بعضی از مطالبی که تو این رمان بیان میشه قابل نقده ولی واقعا حرفای جالبی داره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۲ ، ۰۲:۴۲
سجاد دهقانی

«قیدار می‌گوید: - ناصر! این خاورِ صفر ترگل ورگلی را که زیرِ پات انداختم، کجا بردی آچارکشی؟ ناصر خنده‌اش را می‌خورد. - همان درویش مکانیک که امر کرده بودید... - پس نیش‌ت را ببند... همان درویش مکانیک که امر فرموده بودیم، آچارکشی کرد... درست؟ آچارکشی یعنی چه؟

- چوب‌کاری می‌کنید قیدارخان... شوفر بیابان‌یم ناسلامتی. پیچ‌های خاور را باز کرد و دوباره بست دیگر... آچارکشی یعنی همین دیگر... درشت‌ش یعنی همین، ریزش را هم اگر بلد بودم که ناصرشوفر نمی‌شدم و توی بیابان‌ها آواره نمی‌شدم، می‌شدم درویش مکانیک و پای سجاده‌ی روغنی ذکرِ علی علی می‌گفتم...

قیدار جلو می‌رود و دو دست‌ش را می‌گذارد روی شانه‌ی ناصر:

-آچارکشی را من از خودم درآورده‌ام... من حرفِ بی بیِ این داش خلیل را خیلی قبول دارم... خیلی بیش‌تر از حرفِ نوخاسته‌های ام‌روزی... همان‌جور که آدم با آدم توفیر می‌کند، فرش هم با فرش توفیر می‌کند... موتور و اتول هم با موتور و اتول توفیر می‌کند. آچارکشی را من از خودم درآوردم. اختراعِ قیدار است... همان‌جور که فرشی که با عشق بافته شود، تومن تومن قیمت دارد، حساب کردم دخترِ آلمانیِ مرسدس چه می‌داند که عشق یعنی چه؟ مهندس و کارگرِ آلمانی چه می‌داند هیاتِ امام حسین و بیمه‌ی ابوالفضل و دستِ باوضو یعنی چه. ماشین‌هام را صفر می‌فرستم پیشِ درویش مکانیک، تا پیچ‌شان را باز کند و دوباره با وضو ببندد، با نفسِ حق‌ش سفت کند پیچ‌ها را از سر... از کارخانه‌ی آلمانی‌ش بپرسی، هیچ خاصیتی ندارد این کار، اما وسطِ جاده و بیابان، بچه‌های گاراژِ قیدار خاصیت‌ش را بخواهند یا نخواهند، می‌فهمند... اتول هم باید موتورش صدای "هو یا علی مدد" بدهد و چرخ‌ش به عشق بچرخد... گرفتی؟

همه راننده‌ها ساکت سر تکان می‌دهند. قیدار سوارِ مرسدس می‌شود و می‌خندد:

- حالا شنیده‌ام پاری گاراژدارهای دیگر هم به تقلید، اتول‌هاشان را می‌دهند به یک سری آدمِ دهن‌نشسته که آچارکشی کنند و خیال کرده‌اند خاصیت علی‌حده دارد!!

رمان قیدار-رضا امیرخانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۲ ، ۱۹:۲۹
سجاد دهقانی

*یه روز قبل از برگشتنم به بوشهر یه سر رفتم کافه کراسه.هوای بارونی قدم زدن از مترو انقلاب تا کافه رو لذت بخش تر کرده بود.

اون روزم دوست داشتم چند دقیقه ای رو تو فضای دوست داشتنی کافه با خودم خلوت کنم.البته این تنها دلیل رفتنم به اونجا نبود.میخواستم "قیدار" رو هم برای هدیه دادن به خواهرم بخرم....

-سلام آقا! ببخشید رمان قیدار آقای امیرخانی رو میخواستم.

-قیدااااار،بفرمایید.

-ممنون

-راستی کُلت45 رو هم داریم،میخواهید بدم خدمتون؟

-کلت45؟کلت45 نمنه؟

-یه رمان خیلی جذاب از یکی از نویسنده های جوون به نام حسام الدین مطهری! من خوندم،رمان قشنگیه!تازه منتشر شده.اگه دوست دارید بدم خدمتون یه تورق بکنید!

-هووووم باشه!

-پس بفرمایید.

*یه جای دنج پیدا کردم،البته با نور مناسب،یه قهوه ترک(یا به قول کافی من فرانسوی رمان "منِ او" یه کافی دریانی)هم سفارش دادم و شروع کردم به برانداز کردن کلت 45 و بعد هم کشیدن گلنگدن.خوش دست بود و آماده شلیک.

هنوز چند صفحه ای بیشتر نخونده بودم که یه نفر کنارم ظاهر شد.

-سلام

-سلام علیکم

-ببخشید شما میخواهید این کتاب رو بخرید؟!

-شاید!چطور مگه؟

-هیچی!می خواستم اگه میخواهید بخرید براتون امضا کنم.

-امضا کنید؟

-من مطهری هستم،نویسنده این کتاب!

-اووه بله!خوب هستید شما؟ انتشار کتابتون رو تبریک میگم!فعلا دارم تورق میکنم.میام خدمتون ان شاءالله.

-ممنونم.درخدمتون هستم.

*دوباره مشغول خوندن شدم.تقریبا یه نیم ساعتی که از خوندنش گذشت برای خرید متقاعد شدم.برداشت من تا اینجا این بود که:

ادبیات خوبی داره!توی توصیف محیط اطراف و جزئیات هم خیلی عالیه و فضای داستان هم تا اینجایی که خوندم فضای دوست داشتنی و جالبیه.موضوع اصلی داستان هم که تو بین صحبت های من و بچه های کافه لو رفت(تا اینجایی که خونده بودم هنوز موضوع اصلی رو نشده بود) موضوع نسبتا  جدید و خاصی به حساب میاد.

همه اینا برای اینکه کلت45 همسفر من تا بوشهر باشه کافی بود.فقط امضای آقای مطهری رو کم داشت که بهش اضافه شد.


کلت45

و حالا بعد از تموم شدن کتاب به طور کلی میتونم بگم:

داستان تو دهه های 50 و 60 شمسی روایت میشه و رنگ و بوی مبارزاتی داره.البته نه به صورت کلیشه هایی که تا به حال پرداخته شده و با وجود اینکه این رمان تو رده رمان های سیاسی قرار میگیره ولی سیاسی بودنش تو ذوق نمی زنه.

تو این رمان با یه خونواده جمع و جور و پرمحبت روبه رو هستیم که پدر و مادر تا حدودی فعالیت های مبارازاتی دارند و به خاطر همین فعالیت های مبارزاتی مجبور به فرار میشن،در حین فرار شرایط طوری رقم می خوره که "مینو" و "صالح" دوتا بچه این خونواده از پدر و مادر جدا می افتن.مانور اصلی نویسنده روی چگونگی بزرگ شدن این بچه ها و شکل گیری عقاید و شخصیتشونه.که تو این بین اتفاقات جالبی رقم میخوره.

هرچند یه جاهایی از داستان مبهمه و جای پرداخت بیشتری داشته و یه جاهایی هم کمی اغراق امیز به نظر میاد(مثل شخصیت زری و چگونگی شکل گیریش) ولی درکل به نظرم رمان خوبیه و نویسنده تا حدود زیادی توی تعریف شخصیت ها و روابطشون و روایت اون چیزی که میخواسته موفق بوده.

دیگه بیشتر از این توضیح نمیدم.انتظار ندارید تو این مطلب وبلاگی کل داستان رو لو بدم که؟!

به هرحال دعوتتون میکنم به خوندن این رمان یا به تعبیر آقای مطهری خوردن 36 عدد شکلات تلخ.


پ ن:

1.امسال نوروز با ایام فاطمیه مقارن شده امیدوارم با نگاه لطف حضرت زهرا علیها السلام امسال سال خوبی برای همه باشه و سال ظهور آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه.

عیدتون مبارک

2.وب سایت ایمان(حسام الدین)مطهری

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۲ ، ۲۰:۱۸
سجاد دهقانی

همین چند دقیقه پیش آخرین صفحه ی رمان "کلت45" نوشته ی "حسام الدین مطهری" رو خوندم.
کل کتاب 570 صفحه ای تو یه روز تموم شد،البته به قیمت بی خوابی امشب من.
شرحش بمونه وقتی رسیدم خونه ولی همین قدر بګم که برای اولین رمان یه جوان24 ساله خیلی عالی بود.
ساعت 3صبح(با اعتماد به ساعت اتوبوس)

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۳:۰۲
سجاد دهقانی